|
.
ه
.
.
می
امشب از عمق سکوتم باتو
سخنی خواهم گفت سخنی بس دشوار سخنی بس مشکل امشب از پیله تنهایی خود بیزارم ولی افسوس که من بال پرواز ندارم تا تو راه پرنور ندارم تا تو من درون دل خود تنهایم من به عشق تو و آن چشم سیاه بیمارم آری انگار دلم در میان دل تو زندایست دل من را امشب تا کجا خواهی برد؟ من خودم می گویم: دل من را با خود ببر از شهر خیال ببر ازشهر سراب ببرش تا خورشید ببرش تا مهتاب ببرش تا جایی.که همه در آنجا ناکجایش گویند تا دو تایی باهم در پس جنگل ها در کنار شمشاد در حریم شب بو دست در دست خدا کلبه ای را از عشق در کنارش سازیم
باتو ستار می شوم ب
صدایم زیبا نیست تا برایت بخوانم حرف هایم گویا نیست تا به تو بفهما نم عشق من کوتاه نیست تا با تو نمانم پس با من بمان تا با تو بخوانم بخوانم از عشق درونم از وجودم ازتمام ناراحتی ها با وجودم دلم غمگین و خسته مهربانم نیازی هم به این دنیا ندارم!
|
درباره من
تماس با من گالری قالب آرشیو مطالباردیبهشت 1388فروردین 1388 مهر 1387 شهریور 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 پیوندها
parysajoon-h کاربران آنلاین: بازديدها : |